تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت سی و دوم :
وقتی از هم دور شدند من کاملا گیج شدم، نمیدانستم باید چه کسی را دنبال کنم، آقا خشایار یا زهره خانم را. حس کردم زهره خانم باید گزینهی بهتری باشد چون قصههای پیرامون او احتمالا جذاب بود اما همانطور که خودش گفت او میل داشت تنها باشد، شاید وجود یک راوی با قوانین و محدودیتهای خاص خودش تنهایی او را بر هم نمیزد اما من تصمیم گرفتم به تنهایی او، از تمام جنبهها احترام بگذارم. پس همراه آقا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
0اگه قرار باشه زندگی توی دوران پیری اینطوری قشنگ و دلپذیر باشه و با عشقی مثل عشق زهره و خشایار و دوستیِ کهنه و صمیمی ای مثل دوستی خشایار و جعفر آقا وقت بگذرونم ، ترجیحم اینه که زودتر پیر بشم:))))
۲ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
:)
۲ سال پیشاسرا
0حتامرگ هم آدم نمی تونم بمیره ازدست مردم ممنون جناب میلاد
۲ سال پیشآمینا
0واقعا بعدازحودکشی یه آدم دیگه شده ها.مرسی بابت پارت🙃
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

چهارنقطه
0اینجور رفاقتا چسب زندگی رو دوبرابر میکنه:)